مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

مامانی و مهــــــــــــراد و بابایی

ختنه پسری

1392/6/15 1:13
نویسنده : نسرین
2,550 بازدید
اشتراک گذاری

سه روز مونده به ماهگرد دومت بردیمت پیش دکتر محمدوفا پروند تو میرداماد...از قبل هماهنگ کرده بودیم و وسایل موردنظر رو همراه بردیم.. دل توی دلم نبود جان مادر.... اما سعی کردم به خودم بگم باید مادر قوی ای باشمو از هیچی نترسم..پسرم باید بتونه به مادرش تکیه کنه..دکتر ازمون خواست فقط یک نفر توی اتاق باشه و من میخواستم پیشت باشم اما بابایی اجازه نداد و گفت تو دلشو نداریniniweblog.com...توی اتاق انتظار با دو مادربزرگت نشسته بودمو تو دلم دعامیخوندمو صدای گریه کوتاهت و -گهگداری وقتی ضعف میکردی میگفتی: هههییییییییییییییییییییی!-  میشنیدمو بند دلم پاره میشد نازنینم..اون لحظات برای من کشدارترین لحظات بودن اما ظاهر خونسردمو حفظ میکردم تا درون پر از آتشم مخفی بمونهniniweblog.com. بعد از مدتی که بنظرم یک قرن اومد پسر دسته گلمو بهم دادن و تو به آرومی شیرتو خوردی و آماده شدیم که بریم...اینا دیگه عسکای بعد این اتفاقه....:

 

نگاه

 

خواب خرگوشی

 

 

اگه دلشو ندارین لطفا به ادامه مطلب نرین

 

اینم عکس پوستشه ...وووووووووووووووووووووووووویniniweblog.com

پ.ست

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان امیر مهدی(سپیده)
15 شهریور 92 1:53
نسرین جون خیلی باحالی بابا.خوب کاری کردی عکس گرفتی واسش میمونه خانومش میبینه.منم فیلم گرفتمواسه مهراد


مرسی خانمی اتفاقا فیلمم گرفتم قبل و بعد عمل میبینم دلم ریش میشه برا مظلومیتش..وقتی میرم بالاسرش چنان گریه میکردو منو نگاه میکرد آتیش میزد به جونم
شقایق(مامان اَرشان کوچولو)
15 شهریور 92 11:34
واقعا نرفتم ادامه مطلب. من ک نمیتونم. درکت میکنم.
خاله ف ف جون
15 شهریور 92 22:18
پسرررررررررممممممممم
منا مامان اریان
22 شهریور 92 17:50
آخی عزیزم اخشالی نداره خاله یی دیگه گذشت دنیا همینه خخخخخخخ


آره بوخودا
عمه آرزو مامان ایلیا جون
8 مهر 92 20:46
شومبول طلای عمه


خخخخخخخخخخخخ