ختنه پسری
سه روز مونده به ماهگرد دومت بردیمت پیش دکتر محمدوفا پروند تو میرداماد...از قبل هماهنگ کرده بودیم و وسایل موردنظر رو همراه بردیم.. دل توی دلم نبود جان مادر.... اما سعی کردم به خودم بگم باید مادر قوی ای باشمو از هیچی نترسم..پسرم باید بتونه به مادرش تکیه کنه..دکتر ازمون خواست فقط یک نفر توی اتاق باشه و من میخواستم پیشت باشم اما بابایی اجازه نداد و گفت تو دلشو نداری
...توی اتاق انتظار با دو مادربزرگت نشسته بودمو تو دلم دعامیخوندمو صدای گریه کوتاهت و -گهگداری وقتی ضعف میکردی میگفتی: هههییییییییییییییییییییی!- میشنیدمو بند دلم پاره میشد نازنینم..اون لحظات برای من کشدارترین لحظات بودن اما ظاهر خونسردمو حفظ میکردم تا درون پر از آتشم مخفی بمونه
. بعد از مدتی که بنظرم یک قرن اومد پسر دسته گلمو بهم دادن و تو به آرومی شیرتو خوردی و آماده شدیم که بریم...اینا دیگه عسکای بعد این اتفاقه....:


اگه دلشو ندارین لطفا به ادامه مطلب نرین
اینم عکس پوستشه ...ووووووووووووووووووووووووووی



ختنه پسری
